دیاری بی نشان،با اندکی
مردمان هیاهویی بود،در آنجا یکزمان دوچرخه ای داشتیم و عشقی شمعی و کتابی و مشقی یاره گله سرشار بود از عطر گلها ز عشق یاران عزیز دلها پدرانمان در فصل بهار فاتح و مغرور،چون ژولیوس سزار دخترکان آبادی با ناز و کرشمه کوزه بر دوش میرفتند سوی چشمه دردا،در آن دیار،دگر یار نیست دگر نشانی از گل و بهار نیست یاره گله و گلستانش،ویرانه شده اند مردمانش نیز همه،بیگانه شده اند #
قدرت،
شاعر طوفانها ... ðx9fx8cºðx9fx8cº Ûx8cارÙx87 Ú¯Ùx84Ùx87 ðx9fx8cºðx9fx8cº...
ما را در سایت ðx9fx8cºðx9fx8cº Ûx8cارÙx87 Ú¯Ùx84Ùx87 ðx9fx8cºðx9fx8cº دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 46
تاريخ: يکشنبه
3 ارديبهشت
1402 ساعت: 15:27